ابلیس

part 84
دکمه‌های لباسشو داشت می‌بست و لویی پشت سرش رو تخت نشسته بود و داشت بند کفشش رو می‌بست
" کجا میریم؟ "
دازای جوابی نداد و فقط از تو آینه نگاه سردی بهش انداخت و آستین هاشو مرتب کرد و کراواتش رو از رو دسته صندلی برداشت که لویی سریع بلند شد و گفت
" وایسا... "
کراوات رو ازش گرفت و دور گردنش انداخت و مشغول بستنش شد و مرتب کراواتش رو تنظیم کرد و دستی رو لباس سفیدش کشید
" تو چرا همیشه یه کت شلوار رو میپوشی...همش مشکی "
بازم جوابی دریافت نکرد
_ آماده ای؟
" اوهوم فقط این زیب...رو برام میبندی؟ "
کارش از قصد بود تا دازای بهش توجه کنه اما نمی‌دونست هیچ فایده ای نداره
دازای پشتش ایستاد و زیب لباسشو بالا کشید و کتش رو برداشت و رو دوشش انداخت و درو باز کرد که لویی اخمالو دنبالش افتاد و بهش رسید و دستشو دور بازوش انداخت. دروغ نبود اگه بگه لویی جذاب نشده بود اون بی نظیر بود اما دازای فقط از ظاهرش خوشش اومده بود نه خودش. چویا رو تو اون لباس مشکی شاین دار تصور کرد و لبخندی رو لبش نشست و لویی معذب شد
" بد شدم؟ "
دازای سری به دو طرف تکون داد و گفت
_ عالی شدی...دروغ چرا از این ظاهرت خوشم اومد
لویی ذوق کرد و تو چشماش اشک جمع شد که دازای سرشو کج کرد و با نگاهی خاص بهش خیره شد
_ هوم؟
" اولین باره...ازم تعریف میکنی "
دازای خندید و گفت
_ تو هم دیوونه ای...این همه آدم تو دنیا هست که عاشق ظاهر و خودتن.
" ولی من تورو دوست دارم...بقیه برام مهم نیست "
دازای شونه ای بالا انداخت و جلوتر حرکت کرد و سوار ماشین شد.
..........................
+ فکر نکنم...رئیس اگه منو ببینه چی؟
" اون رییسته و از خداشم هست که با هر کی باشی بجز دازای...اون لویی رو برای دازای میخواد چون پدرش باهاش معامله کرده "
+ چه معامله ای؟
" لویی با دازای ازدواج کنه و اونها یه بچه بیارن تا خانواده لویی هم تو مافیا یه سهمی داشته باشه...فکر کردی اونا عاشق خانواده اوسامو هستن که دخترشونو به یه قاتل ماهری مثل دازای بدن؟ البته عروس اون خانواده هم افتخار کمی نیست "
+ جالبه...حالا میفهمم قضیه چیه و چرا رئیس دازای رو مجبور میکنه چون معامله بهم میخوره...اونوقت تو میدونی رئیس چه درخواستی داشته؟
" از این قضایا مشخصه که پدر لویی تو کارای دریاییه و حمل نقل از راه دریایی به ژاپن میرسه...معامله اینه "
+ تو از کجا میدونی فئودور
" من از هیچی بی خبر نیستم...من حتی مرگ نیکولای رو هم میدونستم...کاری ازم برنمیومد من نمیتونم جلو دازای وایسم "
+ دازای اونقدرام ترسناک نیست اون مهربونه
فئودور پوزخند زد
" هنوز ندیدی چه شیطانیه ولی من با چشمای خودم دیدم...ما باهم بارها بارها جنگیدیم "
چویا تو فکر رفت و حالا متوجه علاقه اش میشد...همیشه با چویا مثل شاهزاده ها رفتار می‌کرد و همه جوره مراقبش بود!
فئودور واسه اینکه بحث عوض شه گفت
" حالا چی همراهم میای؟ به عنوان دوست دخترم "
+ مهمونی کیه؟
" دو روز دیگه "
+ مطمئن نیستم
" این مهمونی تا یک هفته ادامه داره و فقط فقط رئسا حضور دارن...حتی مدیران اجرایی هم حق حضور تو مهمونی رو ندارن "
چویا با شنیدن این موضوع مطمئن شد که دازای میاد اما لویی هم همراهش هست...یک هفته هوم؟
+ باشه میام
" عالیه "
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳۷)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط